دسته: مولانا
-
۵۹۶. آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
شماره 596 آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید جان از مزه عشقش بیگشن همیزاید عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش هم خیره همیخندد هم دست همیخاید هر صبح ز سیرانش میباشم حیرانش تا جان نشود حیران او روی ننماید هر چیز که میبینی در بیخبری بینی تا باخبری…
-
۵۹۵. آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
شماره 595 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد چون دل نگشاید در آن را سببی باشد رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی وقت سحری آید یا نیم شبی باشد جانی که جدا گردد جویای خدا گردد او نادرهای باشد او بوالعجبی باشد آن دیده کز این ایوان…
-
۵۹۴. امروز جمال تو سیمای دگر دارد
شماره 594 امروز جمال تو سیمای دگر دارد امروز لب نوشت حلوای دگر دارد امروز گل لعلت از شاخ دگر رستست امروز قد سروت بالای دگر دارد امروز خود آن ماهت در چرخ نمیگنجد وان سکه چون چرخت پهنای دگر دارد امروز نمیدانم فتنه ز چه پهلو خاست دانم که از او…