دسته: مولانا
-
۲۲۶. برفت یار من و یادگار ماند مرا
شماره 226 برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم فرات و کوثر آب حیات جان افزا چرا رخم نکند زرگری چو متصلست به گنج بیحد و کان جمال و حسن و بها چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست…
-
۲۲۵. بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
شماره 225 بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا پیاپی از سوی مطبخ رسول میآید…
-
۲۲۴. چه خیره مینگری در رخ من ای برنا
شماره 224 چه خیره مینگری در رخ من ای برنا مگر که در رخمست آیتی از آن سودا مگر که بر رخ من داغ عشق میبینی میان داغ نبشته که نحن نزلنا هزار مشک همیخواهم و هزار شکم که آب خضر لذیذست و من در استسقا وفا چه میطلبی از کسی…