دسته: غزل
-
۵۸۵. مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
شماره 585 مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد یکی پیمانهای دارم که بر دریا همیخندد دل دیوانهای دارم که بند و پند نپذیرد خداوندا تو میدانی که جانم از تو نشکیبد ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد زهی…
-
۵۸۴. یکی گولی همیخواهم که در دلبر نظر دارد
شماره 584 یکی گولی همیخواهم که در دلبر نظر دارد نمیخواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر دل سنگین نمیخواهم که پندار گهر دارد ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته ز مالشهای غم غافل به مالنده عبر دارد
-
۵۸۳. رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
شماره 583 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان را ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد دو سه حرف چو دندانه…