دسته: غزل
-
۳۹۶. در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
شماره 396 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست گر تو نازی میکنی یعنی که من فرخندهام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست…
-
۳۹۵. عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
شماره 395 عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم…
-
۳۹۴. چشمهای خواهم که از وی جمله را افزایش است
شماره 394 چشمهای خواهم که از وی جمله را افزایش است دلبری خواهم که از وی مرده را آسایش است بنده بحر محیطم کز محیطی برتر است سنگ و گوهر هر دو را از فضل او بخشایش است باغ و طاووسند هر یک از جمالش بانصیب زاغ را خالی ندارد گر چه…