دسته: مسعود سعد سلمان
-
قصیده شماره ۲۳
قصیده شماره 23 چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن؟ کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند چو یادم آید از دوستان و اهل وطن سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرم ز بهر آن که نشان تن است پیراهن ز رنج و ضعف بدان جایگه رسید تنم…
-
قصیده شماره ۲۴
قصیده شماره 24 ای حیدر ای عزیز گرانمایه یار من ای نیکخواه عمر من و غمگسار من رفتی تو وز غم تو نیابم همی قرار با خویشتن ببردی مانا قرار من مهجورم و به روز، فراق تو جفت من رنجورم و به شب، غم تو غمگسار من خوردم به وصلت تو بسی بادهٔ نشاط در…
-
قصیده شماره ۲۵
قصیده شماره 25 بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو؟ واکنون صفات خویش کنم یاصفات تو؟ رفتی و هست بر جا از تو ثنای خوب مردی و زنده ماند ز تو مکرمات تو دیدی قضای مرگ و برون رفتی از جهان نادیده چهرهٔ تو بنین و بنات تو خلقی یتیم گشت و جهانی اسیر…