دسته: قصیده
-
قصیده شماره ۱۹
قصیده شماره 19 چون مشرف است همت بر رازم نفسم غمی نگردد از آزم چون در به زیر پارهٔ الماسم چون زر پخته در دهن گازم بسته دو پای و دوخته دو دیده تا کی بوم صبور که نه بازم با هرچه آدمی است همی گویی در هر غمی کش افتد انبازم من گوهرم ز…
-
قصیده شماره ۲۰
قصیده شماره 20 اوصاف جهان سخت نیک دانم از بیم بلا گفت کی توانم نه آن چه بدانم همی بگویم نه آن چه بگویم همی بدانم کز تن به قضا بستهٔ سپهرم وز دل به بلا خستهٔ جهانم از خواری ویحک چرا زمینم ار من به بلندی بر آسمانم بر جایم و هر جایگه رسیده…
-
قصیده شماره ۲۱
قصیده شماره 21 از کردهٔ خویشتن پشیمانم جز توبه ره دگر نمیدانم کارم همه بخت بد بپیچاند در کام، زبان همی چه پیچانم این چرخ به کام من نمیگردد بر خیره سخن همی چه گردانم در دانش تیزهوش برجیسم در جنبش کند سیر کیوانم گه خستهٔ آفت لهاوورم گه بستهٔ تهمت خراسانم تا زادهام ای…