دسته: سعدی
-
حکایت در شناختن دوست و دشمن را
حکایت در شناختن دوست و دشمن را شنیدم که دارای فرخ تبار ز لشکر جدا ماند روز شکار دوان آمدش گلهبانی به پیش بدل گفت دارای فرخنده کیش مگر دشمن است این که آمد به جنگ ز دورش بدوزم به تیر خدنگ کمان کیانی به زه راست کرد به یک دم وجودش عدم خواست کرد…
-
در معنی شفقت بر حال رعیت
در معنی شفقت بر حال رعیت شنیدم که فرماندهی دادگر قبا داشتی هر دو روی آستر یکی گفتش ای خسرو نیکروز ز دیبای چینی قبایی بدوز بگفت این قدر ستر و آسایش است وز این بگذری زیب و آرایش است نه از بهر آن میستانم خراج که زینت کنم بر خود و تخت و تاج…
-
گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان
گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست وگر خون به فتوی بریزی رواست کرا شرع فتوی دهد بر هلاک الا تا نداری ز کشتنش باک وگر دانی اندر تبارش کسان برایشان ببخشای و راحت رسان گنه بود مرد ستمگاره را چه تاوان زن و طفل بیچاره را؟ تنت زورمندست و…