دسته: سعدی
-
حکایت سیزدهم
حکایت بزارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی به بازار گندم فروشان گرای که این جو فروش است گندم نمای نه از مشتری کز ز حام مگس به یک هفته رویش ندیدهست کس به دلداری آن مرد صاحب نیاز به زن گفت کای روشنایی، بساز به امید ما کلبه این…
-
حکایت ممسک و فرزند ناخلف
حکایت ممسک و فرزند ناخلف یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمان سرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند…
-
حکایت عابد با شوخ دیده
حکایت عابد با شوخ دیده زبان دانی آمد به صاحبدلی که محکم فروماندهام در گلی یکی سفله را ده درم بر من است که دانگی از او بر دلم ده من است همه شب پریشان از او حال من همه روز چون سایه دنبال من بکرد از سخنهای خاطر پریش درون دلم چون در خانه…