دسته: سعدی
-
حکایت چهارم
حکایت شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق برفراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی، رو سر خویش گیر بر این در دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا بزاری بایست شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت مریدی ز حالش خبر یافت، گفت چو دیدی کزان…
-
حکایت صبر و ثبات روندگان
حکایت صبر و ثبات روندگان چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم، گدایان شاه که پیری به در یوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست که چیزی دهندت، بشوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس؟ بگفتا خموش، این چه…
-
حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن
حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن یکی تشنه میگفت و جان میسپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه سیراب و چه خشک لب بگفتا نه آخر دهان تر کنم که تا جان شیرینش در سر کنم؟ فتد تشنه در آبدان عمیق که داند که…