دسته: سعدی
-
حکایت در معنی تواضع نیکمردان
حکایت در معنی تواضع نیکمردان شنیدم که فرزانهای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند مست ازان تیره دل مرد صافی درون قفا خورد و سر بر نکرد از سکون یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز؟ تحمل دریغ است از این بی تمیز شنید این سخن مرد پاکیزه خوی بدو گفت از این نوع…
-
حکایت
حکایت شکر خندهای انگبین میفروخت که دلها ز شیرینیش میبسوخت نباتی میان بسته چون نیشکر بر او مشتری از مگس بیشتر گر او زهر برداشتی فیالمثل بخوردندی از دست او چون عسل گرانی نظر کرد در کار او حسد برد بر روز بازار او دگر روز شد گرد گیتی دوان عسل بر سر و سرکه…
-
حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه
حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه یکی پادشهزاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود به مسجد در آمد سرایان و مست می اندر سر و ساتگینی به دست به مقصوره در پارسایی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم تنی چند بر گفت او مجتمع چو عالم نباشی کم…