دسته: سعدی
-
حکایت
حکایت یکی پر طمع پیش خوارزمشاه شنیدم که شد بامدادی پگاه چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راست دگر روی بر خاک مالید و خاست پسر گفتش ای بابک نامجوی یکی مشکلت میبپرسم بگوی نگفتی که قبلهست راه حجاز چرا کردی امروز از این سو نماز؟ مبر طاعت نفس شهوت پرست که هر ساعتش…
-
حکایت
حکایت مرا حاجیی شانهٔ عاج داد که رحمت بر اخلاق حجاج باد شنیدم که باری سگم خوانده بود که از من به نوعی دلش مانده بود بینداختم شانه کاین استخوان نمیبایدم دیگرم سگ مخوان مپندار چون سرکهٔ خود خورم که جور خداوند حلوا برم قناعت کن ای نفس بر اندکی که سلطان و درویش بینی…
-
سر آغاز
سر آغاز (آغاز باب چهارم) ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک حریص و جهان سوز و سرکش مباش ز خاک آفریدندت آتش مباش چو گردن کشید آتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک چو آن سرفرازی نمود، این کمی ازان دیو کردند، از این آدمی