دسته: سعدی
-
حکایت
حکایت شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و چون دف زدندش به روی شب از درد چوگان و سیلی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت نخواهی که باشی چو دف روی ریش چو چنگ، ای برادر، سر انداز پیش
-
حکایت عضد و مرغان خوش آواز
حکایت عضد و مرغان خوش آواز عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهاد پدر دور بود یکی پارسا گفتش از روی پند که بگذار مرغان وحشی ز بند قفسهای مرغ سحر خوان شکست که در بند ماند چو زندان شکست؟ نگه داشت بر طاق بستان سرای یکی نامور بلبل خوشسرای پسر صبحدم سوی…
-
حکایت
حکایت یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ قفا خورده گریان وعریان نشست جهاندیدهای گفتش ای خودپرست چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گل پیرهن سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی مغز بسیار لاف نبینی که آتش زبان است و بس به آبی توان کشتنش…