دسته: سعدی
-
حکایت
حکایت شبی خفته بودم به عزم سفر پی کاروانی گرفتم سحر که آمد یکی سهمگین باد و گرد که بر چشم مردم جهان تیره کرد به ره در یکی دختر خانه بود به معجر غبار از پدر میزدود پدر گفتش ای نازنین چهر من که داری دل آشفتهٔ مهر من نه چندان نشیند در این…
-
حکایت عداوت در میان دو شخص
حکایت عداوت در میان دو شخص میان دو تن دشمنی بود و جنگ سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ ز دیدار هم تا به حدی رمان که بر هر دو تنگ آمدی آسمان یکی را اجل در سر آورد جیش سرآمد بر او روزگاران عیش بداندیش او را درون شاد گشت به…
-
حکایت
حکایت یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زیم ره نیابد زوال دگر قامت عجزم از بهر خواست نباید بر کس دوتا کرد و راست سرایی…