دسته: سعدی
-
۵
حکایت پنجم یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن کبیره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى که یاد خویشتنم در ضمیر مى آید ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم و گر…
-
۶
حکایت ششم شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد. سرى طیف من یجلو بطلعته الدجى شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی؟…
-
۷
حکایت هفتم یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بودهام گفت مشتاقی به که ملولی دير آمدي اي نگار سرمست! زودت ندهيم دامن از دست معشوقه که دير دير بينند آخر کم از آنکه سير بينند شاهد که با رفيقان آيد بجفا کردن آمده است. به حکم آنکه از غيرت…