دسته: سعدی
-
۸
حکایت هشتم پیر مردی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیر زنانم عیشی نباشد. گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری. گفت مرا که پیرم با پیر زنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟ زور باید نه زر که بانو را گزری دوستتر که…
-
۹
حکایت نهم به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساختم که خان و مان من این شوخ دیده پاک برُفت شنیدهام که درین روزها کهن پیری خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت بخواست دخترکی خبروی گوهر نام چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ولی…
-
۱
حکایت اول حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز که حسنی زیادتی ندارد؟ گفت هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید. وانکه را پادشه…