دسته: سعدی
-
۷۱
حکایت شماره هفتاد و یکم خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان خود به عزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذست خرده انبان خود به لذت تر سرکه از دسترنج خویش و تره بهتر از نان دهخدا و بره
-
۷۲
حکایت شماره هفتاد و دو روزی از امام محمد غزالی پرسیدند: چگونه در علم و دانش بدین جایگاه بزرگ رسیدی؟ ایشان گفتند: از آن رو که آنچه را که نمی دانستم هیچگاه از پرسیدن آن نترسیدم امیدِ عافیت آنگه بود موافقِ عقل که نبض را به طبیعتشناس بنمایی بپرس هر چه ندانی که ذُلِ پرسیدن…
-
۷۳
حکایت شماره هفتاد و سه هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد. چو لقمان دید کاندر دست داوود همی آهن به معجز موم گردد نپرسیدش چه میسازی که دانست که بی پرسیدنش معلوم گردد