دسته: گلستان
-
۲۲
خحکایت بیست و دوم چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن وگر بینی که با هم یک زبان اند کمان را زه کن و بر باره بر سنگ
-
۲۳
حکایت بیست و سوم سر مار بدست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی
-
۲۴
حکایت بیست و چهارم خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد بلبلا مژده بهار بیار خبر بد به بوم باز گذار