دسته: گلستان
-
۲۴
حکایت بیست و چهارم دست و پا بریدهای هزار پایی بکشت صاحب دلی برو گذر کرد و گفت سبحان الله با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست. در آندم که دشمن پیاپی رسید کمان کیانی نشاید کشید
-
۲۵
حکایت بیست و پنجم ابلهی را دیدم سمین خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر. کسی گفت سعدی چگونه همیبینی این دیبای مُعْلَم برین حیوان لا یعلَمْ گفتم قد شابه بالوری حمار عجلا جسدا له خوار به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان مگر دراعه و دستار…
-
۲۶
حکایت بیست و ششم دزدی گدایی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم دراز میکنی گفت دست، دراز از پی یک حبّه سیم به که ببرند به دانگی و نیم