دسته: گلستان
-
۱۹
حکایت نوزدهم یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده به فرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و…
-
۲۰
حکایت بیستم قاضي همدان را حکايت کنند که با نعلبند پسري سرخوش بود و نعل دلش در آتش. روزگاري در طلبش متلهف بود و پويان و مترصد و جويان و برحسب واقعه گويان در چشم من آمد آن سهي سرو بلند بربود دلم ز دست و در پاي افکند اين ديده شوخ ميکشد دل بکمند…
-
۱
حکایت اول یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمیآید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند. نور گیتی فروز چشمه هور زشت باشد به چشم موشک کور