دسته: باب پنجم در عشق و جوانی
-
۷
حکایت هفتم یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بودهام گفت مشتاقی به که ملولی دير آمدي اي نگار سرمست! زودت ندهيم دامن از دست معشوقه که دير دير بينند آخر کم از آنکه سير بينند شاهد که با رفيقان آيد بجفا کردن آمده است. به حکم آنکه از غيرت…
-
۸
حکایت هشتم یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم. رشکم آید که…
-
۹
حکایت نهم دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری به لطافتش گفتم دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی…