دسته: باب سوم در فضیلت قناعت
-
۱۰
حکایت دهم یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت روی از توقع او درهم کشید و تعرّض سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد به حاجتی که روی تازه روی و خندان رو فرو نبندد کار گشاده پیشانی بِئس المطاعِمُ حینَ…
-
۱۱
حکایت یازدهم درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت من او را ندانم گفت مَنَت رهبری کنم. دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد یکی را دید لب فروهشته تند نشسته برگشت…
-
۱۲
حکایت دوازدهم خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته عجب که دود دل خلق جمع مینشود که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش گر تتر بکشد این مخنّث را تتری را دگر نباید کشت چنین شخصی که یک طرف…