دسته: بوستان
-
حکایت
حکایت همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوب خلق از پدر گم شدم برآوردم از بی قراری خروش پدر ناگهانم بمالید گوش که ای شوخ چشم آخرت چند بار بگفتم که دستم ز دامن مدار به تنها نداند شدن طفل خرد که نتواند…
-
حکایت
حکایت یکی مال مردم به تلبیس خورد چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد چنین گفت ابلیس اندر رهی که هرگز ندیدم چنین ابلهی تو را با من است ای فلان، آتشی چرا تیغ پیکار برداشتی؟ دریغ است فرمودهٔ دیو زشت که دست ملک با تو خواهد نبشت روا داری از جهل و ناباکیت…
-
حکایت
حکایت یکی برد با پادشاهی ستیز به دشمن سپردش که خونش بریز گرفتار در دست آن کینه توز همی گفت هر دم به زاری و سوز اگر دوست بر خود نیازردمی کی از دست دشمن جفا بردمی؟ بتا جور دشمن به دردش پوست رفیقی که بر خود بیازرد دوست تو با دوست یکدل…