دسته: بوستان
-
حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل
حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل یکی پنجهٔ آهنین راست کرد که با شیر زورآوری خواست کرد چو شیرش به سرپنجه در خود کشید دگر زور در پنجه در خود ندید یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن؟ به سرپنجه آهنینش بزن شنیدم که مسکین در آن زیر گفت نشاید بدین پنجه…
-
حکایت
حکایت طبیبی پری چهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دلهای ریشش خبر نه از چشم بیمار خویشش خبر حکایت کند دردمندی غریب که خوش بود چندی سرم با طبیب نمیخواستم تندرستی خویش که دیگر نیاید طبیبم به پیش بسا عقل زورآور چیردست که سودای عشقش کند زیردست…
-
حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد
حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم بسر کسانی که با ما در این منزلند نبینم که چون من پریشان دلند زن و مرد با هم چنان دوستند که گویی…