دسته: بوستان
-
حکایت دهقان در لشکر سلطان
حکایت دهقان در لشکر سلطان رئیس دهی با پسر در رهی گذشتند بر قلب شاهنشهی پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس، کمرهای زر یلان کماندار نخچیر زن غلامان ترکش کش تیرزن یکی در برش پرنیانی قباه یکی بر سرش خسروانی کلاه پسر کان همه شوکت و پایه دید پدر را به غایت…
-
گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری
گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست بر عارفان جز خدا هیچ نیست توان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس که پس آسمان و زمین چیستند؟ بنی آدم و دام ودد کیستند؟ پسندیده پرسیدی ای هوشمند بگویم گر آید جوابت…
-
حکایت
حکایت قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب مرا یک درم بود برداشتند به کشتی و درویش بگذاشتند سیاهان براندند کشتی چو دود که آن ناخدا ناخدا ترس بود مرا گریه آمد ز تیمار جفت بر آن گریه قهقه بخندید و گفت مخور غم برای من ای پر خرد…