دسته: بوستان
-
حکایت
حکایت کسی گفت حجاج خونخوارهای است دلش همچو سنگ سیه پارهای است نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو بستان از او داد خلق جهاندیدهای پیر دیرینه زاد جوان را یکی پند پیرانه داد کز او داد مظلوم مسکین او بخواهند وز دیگران کین او تو دست از وی و روزگارش بدار که…
-
حکایت
حکایت مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود مر استاد را گفتم ای پر خرد فلان یار بر من حسد میبرد شنید این سخن پیشوای ادب به تندی برآشفت و گفت ای عجب! حسودی پسندت نیامد ز دوست که معلوم کردت که غیبت نکوست؟ گر او راه دوزخ گرفت از…
-
گفتار اندر غیبت و خللهایی که از وی صادر شود
گفتار اندر غیبت و خللهایی که از وی صادر شود بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحبت خرد که بد مرد را خصم خود میکنی وگر نیکمردست بد میکنی تو را هر که گوید فلان کس بدست چنان دان که در پوستین خودست که فعل فلان را بباید بیان وز این…