دسته: باب چهارم در تواضع
-
حکایت در محرومی خویشتن بینان
حکایت در محرومی خویشتن بینان یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت بر گوشیار آمد از راه دور دلی پر ارادت، سری پر غرور خردمند از او دیده بردوختی یکی حرف در وی نیاموختی چو بی بهره عزم سفر کرد باز بدو گفت دانای گردن فراز تو خود را گمان…
-
حکایت
حکایت ملک صالح از پادشاهان شام برون آمدی صبحدم با غلام بگشتی در اطراف بازار و کوی برسم عرب نیمه بر بسته روی که صاحب نظر بود و درویش دوست هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست دو درویش در مسجدی خفته یافت پریشان دل و خاطر آشفته یافت شب سردشان دیده نابرده خواب…
-
حکایت در معنی سفاهت نااهلان
حکایت در معنی سفاهت نااهلان طمع برد شوخی به صاحبدلی نبود آن زمان در میان حاصلی کمربند و دستش تهی بود و پاک که زر برفشاندی به رویش چو خاک برون تاخت خواهندهٔ خیره روی نکوهیدن آغاز کردش به کوی که زنهار از این کژدمان خموش پلنگان درندهٔ صوف پوش که چون گربه…