دسته: باب نهم در توبه و راه صواب
-
حکایت
حکایت یکی مال مردم به تلبیس خورد چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد چنین گفت ابلیس اندر رهی که هرگز ندیدم چنین ابلهی تو را با من است ای فلان، آتشی چرا تیغ پیکار برداشتی؟ دریغ است فرمودهٔ دیو زشت که دست ملک با تو خواهد نبشت روا داری از جهل و ناباکیت…
-
حکایت
حکایت یکی برد با پادشاهی ستیز به دشمن سپردش که خونش بریز گرفتار در دست آن کینه توز همی گفت هر دم به زاری و سوز اگر دوست بر خود نیازردمی کی از دست دشمن جفا بردمی؟ بتا جور دشمن به دردش پوست رفیقی که بر خود بیازرد دوست تو با دوست یکدل…
-
حکایت در عالم طفولیت
حکایت در عالم طفولیت ز عهد پدر یادم آید همی که باران رحمت بر او هر دمی که در طفلیم لوح و دفتر خرید ز بهرم یکی خاتم و زر خرید بدرکرد ناگه یکی مشتری به خرمایی از دستم انگشتری چو نشناسد انگشتری طفل خرد به شیرینی از وی توانند برد تو هم…