دسته: باب نهم در توبه و راه صواب
-
حکایت سفر حبشه
حکایت سفر حبشه غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ سر از عیش خوش به ره بر یکی دکه دیدم بلند تنی چند مسکین بر او پای بند بسیچ سفر کردم اندر نفس بیابان گرفتم چو مرغ از قفس یکی گفت کاین بندیان شب روند نصیحت نگیرند و حق نشنوند چو بر کس…
-
مثل
مثل پلیدی کند گربه بر جای پاک چو زشتش نماید بپوشد به خاک تو آزادی از ناپسندیدهها نترسی که بر وی فتد دیدهها براندیش ازان بندهٔ پر گناه که از خواجه مخفی شود چند گاه اگر بر نگردد به صدق و نیاز به زنجیر و بندش بیارند باز به کین آوری با کسی بر ستیز…
-
حکایت زلیخا با یوسف (ع)
حکایت زلیخا با یوسف (ع) زلیخا چو گشت از می عشق مست به دامان یوسف درآویخت دست چنان دیو شهوت رضا داده بود که چون گرگ در یوسف افتاده بود بتی داشت بانوی مصر از رخام بر او معتکف بامدادان و شام در آن لحظه رویش بپوشید و سر مبادا که زشت آیدش در نظر…