دسته: باب ششم در قناعت
-
حکایت
حکایت یکی سلطنت ران صاحب شکوه فرو خواست رفت آفتابش به کوه به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت که در دوده قایم مقامی نداشت چو خلوت نشین کوس دولت شنید دگر ذوق در کنج خلوت ندید چپ و راست لشکر کشیدن گرفت دل پردلان زو رمیدن گرفت چنان سخت بازو شد و تیز چنگ…
-
حکایت
حکایت شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت میدانمت دسترس کزاین خانه بهتر کنی، گفت بس چه میخواهم از طارم افراشتن؟ همینم بس از بهر بگذاشتن مکن خانه بر راه سیل، ای غلام که کس را نگشت این عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل و رای که بر…
-
حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت
حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش؟ مروت نباشد که بگذارمش چو بیچاره گفت این سخن، پیش جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت: مخور هول ابلیس تا جان دهد همان کس…