دسته: باب سوم در عشق و مستی و شور
-
حکایت
حکایت طبیبی پری چهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دلهای ریشش خبر نه از چشم بیمار خویشش خبر حکایت کند دردمندی غریب که خوش بود چندی سرم با طبیب نمیخواستم تندرستی خویش که دیگر نیاید طبیبم به پیش بسا عقل زورآور چیردست که سودای عشقش کند زیردست…
-
حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد
حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم بسر کسانی که با ما در این منزلند نبینم که چون من پریشان دلند زن و مرد با هم چنان دوستند که گویی…
-
حکایت
حکایت یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت؟ توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به منزل رسی سمیلان چو بر مینگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از زیان که بی بهره باشند فارغ زیان