دسته: باب سوم در عشق و مستی و شور
-
حکایت پروانه و صدق محبت او
حکایت پروانه و صدق محبت او کسی گفت پروانه را کای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رحا تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟ سمندر نهای گرد آتش مگرد که مردانگی باید آنگه نبرد ز خورشید پنهان شود موش کور که جهل است با آهنین پنجه…
-
حکایت
حکایت شکر لب جوانی نی آموختی که دلها در آتش چو نی سوختی پدر بارها بانگ بر وی زدی به تندی و آتش در آن نی زدی شبی بر ادای پسر گوش کرد سماعش پریشان و مدهوش کرد همی گفت بر چهره افگنده خوی که آتش به من در زد این بار نی ندانی که…
-
گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن
گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن اگر مرد عشقی کم خویش گیر وگرنه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند نروید نبات از حبوب درست مگر حال بروی بگردد نخست تو را با حق آن آشنایی دهد که از دست…