دسته: رهی معیری
-
موی سپید
موی سپید رهی بگونه چون لاله برگ غره مباش که روزگارش چون شنبلید گرداند گرت به فر جوانی امیدواری هاست جهان پیر ترا نا امید گرداند گر از دمیدن موی سپید بر سر خلق زمانه آیت پیری پدید گرداند دریغ و درد که مویی نماند بر سر من که روزگار به پیری سپید گرداند
-
مایه رفعت
مایه رفعت اگر ز هر خس و خاری فراکشی دامن بهار عیش ترا آفت خزان نرسد شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است که دست خلق به دامان آسمان نرسد
-
کالای بی بها
کالای بی بها سراینده ای پیش داننده ای فغان کرد از جور خونخواره دزد که از نظرم ونثرم دو گنجینه بود ربود از سرایم ستمکاره دزد بنالید مسکین : که بیچاره من بخندید دانا : که بیچاره دزد