دسته: غزل
-
نای خروشان
نای خروشان چو نی بسینه خروشد دلی که من دارم بناله گرم بود محفلی که من دارم بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب بروی آب بود منزلی که من دارم دل من از نگه گرم او نپرهیزد ز برق سر نکشد حاصلی که من دارم بخون نشسته ام از جان ستانی دل…
-
ماجرای اشک
ماجرای اشک تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک باران صبحگاه ندارد صفای اشک گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟ ماییم و سینهای که بود آشیان آه ماییم و دیدهای که بود آشنای اشک گوش مرا ز نغمه ی شادی نصیب نیست چون جویبار…
-
گوهر تابناک
گوهر تابناک زبون خلق ز خلق نکوی خویشتنم چو غنچه تنگدل از رنگ و بوی خویشتنم به عیب من چه گشاید زبان طعنه حسود که با هزار زبان عیبجوی خویشتنم مرا به ساغر زرین مهر حاجت نیست که تازه روی چو گل از سبوی خویشتنم نه حسرت لب ساقی کشد نه منت جام به حیرت…