دسته: غزل
-
ای آفتاب آينه دار جمال تو
غزل ۴۰۸ ای آفتاب آينه دار جمال تو مشک سياه مجمره گردان خال تو صحن سرای ديده بشستم ولی چه سود کاين گوشه نيست درخور خيل خيال تو در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن يا رب مباد تا به قيامت زوال تو مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست…
-
مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
غزل ۴۰۷ مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو گفتم ای بخت بخفتيدی و خورشيد دميد گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو گر روی پاک و مجرد چو مسيحا به فلک از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو تکيه…
-
به جان پير خرابات و حق صحبت او
غزل ۴۰۵ به جان پير خرابات و حق صحبت او که نيست در سر من جز هوای خدمت او بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است بيار باده که مستظهرم به همت او چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد که زد به خرمن ما آتش محبت او بر آستانه ميخانه…