دسته: غزل
-
که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامی
غزل ۴۶۸ که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامی که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم که به همت عزيزان برسم به نيک نامی تو که کيميافروشی نظری به قلب ما کن که بضاعتی نداريم و فکندهايم دامی عجب…
-
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
غزل ۳۲۶ در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند وين همه منصب از آن حور پريوش دارم گر تو زين دست مرا بی سر و سامان داری من به آه سحرت زلف مشوش دارم گر…
-
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
غزل ۳۲۵ گر دست دهد خاک کف پای نگارم بر لوح بصر خط غباری بنگارم بر بوی کنار تو شدم غرق و اميد است از موج سرشکم که رساند به کنارم پروانه او گر رسدم در طلب جان چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم امروز مکش سر ز وفای…