دسته: غزل
-
مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم
غزل ۳۲۷ مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل چه فکر از خبث بدگويان ميان…
-
اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
غزل ۴۶۶ اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وين دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم در کنج خراباتی افتاده خراب اولی چون مصلحت انديشی دور است ز درويشی هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولی من حالت زاهد…
-
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
غزل ۴۶۷ زان می عشق کز او پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بياور جامی روزها رفت که دست من مسکين نگرفت زلف شمشادقدی ساعد سيم اندامی روزه هر چند که مهمان عزيز است ای دل صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی مرغ زيرک به در خانقه اکنون…