دسته: غزل
-
ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
غزل ۳۴۸ ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم از دل تنگ گنهکار برآرم آهی کتش اندر گنه آدم و حوا فکنم مايه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم بگشا بند…
-
صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم
غزل ۳۴۷ صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم تا به کی در غم تو ناله شبگير کنم دل ديوانه از آن شد که نصيحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجير کنم آن چه در مدت هجر تو کشيدم هيهات در يکی نامه محال است که تحرير کنم …
-
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
غزل ۳۴۶ من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم من که عيب توبه کاران کرده باشم بارها توبه از می وقت گل ديوانه باشم گر کنم عشق دردانهست و من غواص و دريا ميکده سر فروبردم در آن جا تا کجا…