دسته: غزل
-
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
غزل ۳۵۱ حاشا که من به موسم گل ترک می کنم من لاف عقل میزنم اين کار کی کنم مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم از قيل و قال مدرسه حالی دلم گرفت يک چند نيز خدمت معشوق و می کنم…
-
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
غزل ۳۵۰ به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم سخن درست بگويم نمیتوانم ديد که می خورند حريفان و من نظاره کنم چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه پياله گيرم و از شوق جامه پاره کنم به دور لاله دماغ مرا…
-
دوش سودای رخش گفتم ز سر بيرون کنم
غزل ۳۴۹ دوش سودای رخش گفتم ز سر بيرون کنم گفت کو زنجير تا تدبير اين مجنون کنم قامتش را سرو گفتم سر کشيد از من به خشم دوستان از راست میرنجد نگارم چون کنم نکته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار عشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنم زردرويی میکشم…