دسته: شعرا
-
دیوانه نور
دیوانه نور پاس خود گیر اگر حرمت من سوختنی است تازه عهدی کن اگر عهد کهن سوختنی است گل ببار آر ، گر این باغ پر پیچک و خار بنشان سروی اگر بید چمن سوختنی است این دهان بند چرا ؟ منکه زبانم همه عمر در دهانیست که با جرم سخن سوختنی است ز آشیان…
-
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
غزل ۱۳۹ رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد صد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد سيل سرشک ما ز دلش کين به درنبرد در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد يا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار کز تير آه گوشه نشينان حذر نکرد ماهی و…
-
ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد
غزل ۱۳۸ ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد به وداعی دل غمديده ما شاد نکرد آن جوان بخت که میزد رقم خير و قبول بنده پير ندانم ز چه آزاد نکرد کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک رهنمونيم به پای علم داد نکرد دل به اميد…