دسته: شعرا
-
به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم
غزل ۳۱۵ به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد به خاک پای عزيزت که عهد نشکستم چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق که در هوای رخت چون به…
-
دو يار زيرک و از باده کهن دومنی
غزل ۴۷۷ دو يار زيرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنيا داد فروخت يوسف مصری به کمترين ثمنی بيا که رونق…
-
دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم
غزل ۳۱۴ دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم ليکن از لطف لبت صورت جان میبستم عشق من با خط مشکين تو امروزی نيست ديرگاه است کز اين جام هلالی مستم از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور در سر کوی تو از پای طلب ننشستم عافيت چشم…