دسته: شعرا
-
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
غزل ۴۶۴ بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی خوش باش زان که نبود اين هر دو را زوالی در وهم مینگنجد کاندر تصور عقل آيد به هيچ معنی زين خوبتر مثالی شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی آن…
-
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
غزل ۳۲۹ جوزا سحر نهاد حمايل برابرم يعنی غلام شاهم و سوگند میخورم ساقی بيا که از مدد بخت کارساز کامی که خواستم ز خدا شد ميسرم جامی بده که باز به شادی روی شاه پيرانه سر هوای جوانيست در سرم راهم مزن به وصف زلال خضر که من از جام…
-
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
غزل ۴۶۵ رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی مسکين چو من به عشق گلی گشته مبتلا و اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلی میگشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم میکردم اندر آن گل و بلبل تاملی گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق…