دسته: شعرا
-
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
غزل ۳۷۲ بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم کز بهر جرعهای همه محتاج اين دريم روز نخست چون دم رندی زديم و عشق شرط آن بود که جز ره آن شيوه نسپريم جايی که تخت و مسند جم میرود به باد گر غم خوريم خوش نبود به که میخوريم تا…
-
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
غزل ۳۷۱ ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم محصول دعا در ره جانانه نهاديم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در اين منزل ويرانه نهاديم در دل ندهم ره پس از…
-
صلاح از ما چه میجويی که مستان را صلا گفتيم
غزل ۳۷۰ صلاح از ما چه میجويی که مستان را صلا گفتيم به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم در ميخانهام بگشا که هيچ از خانقه نگشود گرت باور بود ور نه سخن اين بود و ما گفتيم من از چشم تو ای ساقی خراب افتادهام ليکن بلايی کز حبيب آيد…