دسته: شعرا
-
گر چه ما بندگان پادشهيم
غزل ۳۸۱ گر چه ما بندگان پادشهيم پادشاهان ملک صبحگهيم گنج در آستين و کيسه تهی جام گيتی نما و خاک رهيم هوشيار حضور و مست غرور بحر توحيد و غرقه گنهيم شاهد بخت چون کرشمه کند ماش آيينه رخ چو مهيم شاه بيدار بخت را هر شب ما نگهبان…
-
بارها گفتهام و بار دگر میگويم
غزل ۳۸۰ بارها گفتهام و بار دگر میگويم که من دلشده اين ره نه به خود میپويم در پس آينه طوطی صفتم داشتهاند آن چه استاد ازل گفت بگو میگويم من اگر خارم و گر گل چمن آرايی هست که از آن دست که او میکشدم میرويم دوستان عيب من بیدل…
-
سرم خوش است و به بانگ بلند میگويم
غزل ۳۷۹ سرم خوش است و به بانگ بلند میگويم که من نسيم حيات از پياله میجويم عبوس زهد به وجه خمار ننشيند مريد خرقه دردی کشان خوش خويم شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست کشيد در خم چوگان خويش چون گويم گرم نه پير مغان در به روی بگشايد…