دسته: شعرا
-
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
غزل ۳۹۳ منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالودم به بد ديدن وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم که در طريقت ما کافريست رنجيدن به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات بخواست جام می و گفت عيب پوشيدن مراد دل ز تماشای باغ عالم چيست به دست مردم…
-
دانی که چيست دولت ديدار يار ديدن
غزل ۳۹۲ دانی که چيست دولت ديدار يار ديدن در کوی او گدايی بر خسروی گزيدن از جان طمع بريدن آسان بود وليکن از دوستان جانی مشکل توان بريدن خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وان جا به نيک نامی پيراهنی دريدن گه چون نسيم با گل…
-
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
غزل ۳۹۱ خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن تا ببينم که سرانجام چه خواهد بودن غم دل چند توان خورد که ايام نماند گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او رحم آن کس که نهد…