دسته: شعرا

  • سترون

    سترون سیاهی از درون کاهدود پشت دریاهابر آمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزانبه دنبالش سیاهی‌های دیگر آمده‌اند از راهبگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامانسیاهی گفتاینک من، بهین فرزند دریاهاشما را، ای گروه تشنگان، سیراب خواهم کردچه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از بارانپس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم…

  • در میکده

    در میکده در میکده‌ام، چون من بسی اینجا هستمی حاضر و من نبرده‌ام سویش دستباید امشب ببوسم این ساقی راکنون گویم که نیستم بیخود و مستدر میکده‌ام دگر کسی اینجا نیستواندر جامم دگر نمی صهبا نیستمجروحم و مستم و عسس می‌بردممردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست؟

  • شعر

    شعر چون پرنده‌ای که سحربا تکانده حوصله‌اشمی‌پرد ز لانهٔ خویشبا نگاه پر عطشیمی‌رود برون شاعرصبحدم ز خانهٔ خویشدر رهش، گذرگاهشهر جمال و جلوه که نیستیا که هست، می‌نگردآن شکسته پیر گداو آن دونده آب کدروان کبوتری که پرددر رهش گذرگاهشهر خروش و ناله که هستیا که نیست، می‌شنودز آن صغیر دکه به دستو آن فقیر…