دسته: شعرا
-
افسانه
افسانه در شب تیره ، دیوانه ای کاو دل به رنگی گریزان سپرده در دره ی سرد و خلوت نشسته همچو ساقه ی گیاهی فسرده می کند داستانی غم آور در میان بس آشفته مانده قصه ی دانه اش هست و دامی وز همه گفته ناگفته مانده از دلی رفته دارد پیامی داستان از خیالی…
-
آب و آتش
آب و آتش آب و آتش نسبتی دارند جاویدان مثل شب با روز، اما از شگفتیها ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما آتشی با شعلههای آبی زیبا آه سوزدم تا زندهام یادش که ما بودیم آتشی سوزان و سوزاننده و زنده چشمهٔ بس پاکی روشن هم فروغ و فر دیرین را فروزنده…
-
ای شب
ای شب هان ای شب شوم وحشت انگیز تا چند زنی به جانم آتش ؟ یا چشم مرا ز جای برکن یا پرده ز روی خود فروکش یا بازگذار تا بمیرم کز دیدن روزگار سیرم دیری ست که در زمانه ی دون از دیده همیشه اشکبارم عمری به کدورت و الم رفت تا باقی عمر…