دسته: شعرا
-
بند
بند بخز در لاکتی حیوان! که سرما نهانی دستش اندر دست مرگ است مبادا پوزهات بیرون بماند که بیرون برف و باران و تگرگ است نه قزاقی، نه بابونه، نه پونه چه خالی مانده سفرهٔ جو کناران هنوزی دوست، صد فرسنگ باقی ست ازین بیراهه تا شهر بهاران مبادا چشم خود بَر هم گذاری نه…
-
پرنده ای در دوزخ
پرنده ای در دوزخ نگفتندش چو بیرون میکشاند از زادگاهش سر که آنجا آتش و دود است نگفتندش: زبان شعله میلیسد پر پاک جوانت را همه درهای قصر قصههای شاد مسدود است نگفتندش: نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیست همه رنج است و رنجی غربت آلود است پرید از جان پناهش مرغک معصوم درین مسموم…
-
چشمه ی کوچک
چشمه ی کوچک گشت یکی چشمه ز سنگی جدا غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا گه به دهان بر زده کف چون صدف گاه چو تیری که رود بر هدف گفت : درین معرکه یکتا منم تاج سر گلبن و صحرا منم چون بدوم ، سبزه در آغوش من بوسه زند بر سر…