دسته: شعرا
-
قصیده شماره هفت
در مدح بهاء الدین زکریای ملتانی روشنان آینهٔ دل چو مصفا بینند روی دلدار در آن آینه پیدا بینند از پس آینه دزدیده به رویش نگرند جان فشانند بر او کان رخ زیبا بینند چون بدیدند جمالش دل خود را پس از آن ز آرزوی رخ او واله و شیدا بینند عارفان چون که…
-
قصیده شماره شش
در نعت رسول اکرم (ص) عاشقان چون بر در دل حلقهٔ سودا زنند آتش سودای جانان در دل شیدا زنند تا به چنگ آرند دردش دل به دست غم دهند ور به دست آید وصالش جان به پشت پا زنند از سر خوان دو عالم بگذرند آزادوار سنگ آزادی برین نه کاسهٔ مینا زنند…
-
قایق
قایق من چهره ام گرفته من قایقم نشسته به خشکی با قایقم نشسته به خشکی فریاد می زنم: « وامانده در عذابم انداخته است در راه پر مخافت این ساحل خراب و فاصله است آب امدادی ای رفیقان با من.» گل کرده است پوزخندشان اما بر من، بر قایقم که نه موزون بر حرفهایم…