دسته: شعرا
-
پرتو حُسن
پرتو حُسن خواست شیطان بد کند با من؛ ولی احسان نمود از بهشتم برد بیرون، بسته جانان نمود خواست از فردوس بیرونم کند، خوارم کند عشق پیدا گشت و از مُلک و مَلَک پرّان نمود ساقی آمد تا ز جام باده بیهوشم کند بیهُشی از مُلک، بیرونم نمود و جان نمود…
-
عشقِ مسیحا دم
عشقِ مسیحا دم بلبل از جلوه گل، نغمه داوود نمود نغمهاش درد دل غمزده بهبود نمود ساقی از جام جهانتاب به جانِ عاشق آنچه با جان خلیل، آتش نمرود نمود بنده عشقِ مسیحا دم آن دلدارم که به یُمن قدمش، هستی من دود نمود در پریشانی ما هر چه شنیدی،…
-
راز بگشا
راز بگشا مرغ دل پر میزند تا زین قفس بیرون شود جان بهجان آمد، توانش تا دمی مجنون شود کس نداند حال این پروانه دلسوخته در برِ شمعِ وجود دوست، آخر چون شود؟ رهروان بستند بار و بر شدند از این دیار باز مانده در خم این کوچه، دل پر خون…