دسته: شعرا
-
دریا و سراب
دریا و سراب ما را رها کنید در این رنج بیحساب با قلب پاره پاره و با سینهای کباب عمری گذشت در غم هجران روی دوست مرغم درون آتش، و ماهی برون آب حالی، نشد نصیبم از این رنج و زندگی پیری رسید غرق بطالت، پس از شباب از درس و…
-
سخن دل
سخن دل عاشق دوست ز رنگش پیداست بیدلی از دل تنگش پیداست نتوان نرم نمودش به سخن این سخن، از دل سنگش پیداست از در صلح برون ناید دوست دیگر امروز، ز جنگش پیداست مَی زده است، از رُخ سرخش پرسید مستی از چشم قشنگش پیداست یار، امشب پی عاشق…
-
مکتب عشق
مکتب عشق آنکه دامن می زند بر آتش جانم، حبیب است آنکه روز افزون نماید درد من، آن خود طبیب است آنچه روح افزاست، جام باده از دست نگار است نی مدرّس، نی مربّی، نیحکیم و نی خطیب است سرّ عشقم، رمز دردم در خم گیسوی یار است کی به جمع حلقه…